بدون عنوان
ظهر بود خونه مامان جونم بودم نمیدونم چی شد که حرف از بچه به میون اومد ، مامان میگفت تو باید اول خودتو خوب کنی و تا موقعی که قرصها رو میخوری به بچه فکر نکن اول سلامتی خودت بعد بچه ، داشتیم در این مورد حرف میزدیم که تی وی حدیث کسا رو پخش کرد و مامانمو خودمم همراهش شروع کردیم به خوندن ، تموم که شد دیدم مامانم داره گریه میکنه ،بهش گفتم که قرار بود دیگه به خاطر من گریه نکنی ولی سیل اشکاش نمیذاشت بهم نگاه کنه ، دلم گرفتو خودمم زدم زیر گریه ، میگفت نمیتونم غصه خوردنتو ببینم منم بهش گفتم راضی نیستم به خاطر من گریه کنی ، میدونی که طاقت دیدن اشکاتو ندارم ولی اون داشت گریه میکردو مدام واسم دعا میکرد ، دلم طاقت نیووردو زود بحثو عوض کردم و .... ...
نویسنده :
مامان راضیه
1:29





