زندگی قشنگ و عاشقانه منو همسریزندگی قشنگ و عاشقانه منو همسری، تا این لحظه: 17 سال و 1 روز سن داره

جانِ مادر بیا

بدون عنوان

سلام دوست جونیا دارم میرم تهران واسه یه دکتر جدید،برام دعا کنین این دفه جواب بگیرم ببخشید که کم پیدا شدم خییییلی درگیر پایان نامم هستم،عزیزان دلم خییییلی محتاج دعاهاتونم،دوستون دارم یه عالمه ...
22 دی 1392

بدون عنوان

سلام قشنگم خوبی مامان جون ، من که خییییییییییییییییییییییلی دلم برات تنگه گلکم  کاش زودتر میومدی عزیزکم  این روزا خبر خاصی نیست مامان جون جز دلتنگی برای تو نفسم  5 شنبه شب خیییییییییلی بیقرارت بودم واسه همینم بابایی زنگ زد به خاله مرضیه و گفت که بیاین بریم سفره خونه تا بلکه یکم حالو هوای راضیه تغییر کنه  خلاصه جات خالی مامان جون منم با اون حالمو کسلی که داشتم بابایی منو به زور برد و خوش گذشت فقط تورو کم داشتیم همین نفسم بازم میگم که منو بابایی عاشقتیمو بی صبرانه منتظر اومدنت پ ن 1:دیشب اولین سری آمپولمو زدم ، دوستان ممنون میشم برام دعا کنین تا جواب بگیرم خدا جونم بازم شکرت، خییییییییییییییییییییلی دوست دارمو عاشقتم...
14 دی 1392

بدون عنوان

سلام نفس مامان  عزیزکم امروز خییییییییییییییییلی خوشحالم ، امروز خبر بارداری 2 نفرو شنیدم و خیلی خوشحالم   اولیش دختر دایی مامان جون (سیمای عزیزم) و دومیشم معصومه جون  ان شاالله که هر دوشون دوران شیرینیو تجربه کنن و نی نی هاشونم سالمو سلامت دنیا بیان(آمین) این وسط یکم نگران سیما جون هستم آخه طفلکی استرالیا زندگی میکنه و کلی از مامانش فاصله داره و زنداییم خییییییییییییلی نگران دخترشه  ولی امیدوارم کاراشون ردیف بشه و زندایی بتونه بره    عشقکم کاش توهم زود میومدی مامان جون ، نمیدونی که چقدر منتظرتیم و برای اومدنت دعا میکنیم که ان شاالله سالمو سلامت بیای پیشمون  نخودچی منو بابایی عاشقتیم ...
7 دی 1392

بدون عنوان

دلم یه چیز خییییییییییییییلی خوب میخواد ،چیزی در حد معجزه ،خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا جونم بازم میگم شکرت  خودت میدونی که این شکر کردنام از روی اجبار نیست و یا اینکه برای جلوگیری از خشمت ، چون تو مهربونیو رئوف ، من ایمان دارم یه روز که خییییییییییییییلی هم نزدیکه معجزتو میبینم من ایمان دارم ...
6 دی 1392

بدون عنوان

سلام جیگر طلای مامان از صبح بازم دلمو هواتو کرده ، بازم با خودم میگم کاش الان پیشم بودی  نمیدونم چرا این روزا این همه بیقرارتم   الان بابایی رفته سرکار و منم تنهام ولی اگه تو پیشم بودی تمام این لحظات واسم شیرین بود حتی وقتایی که بابایی خونه نیست  ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم خییییییییییییییییییلی گرفته  خدا جونم شکرت ...
5 دی 1392

بدون عنوان

سلام نفس مامان عشقکم چرا انقدر منو چشم انتظار میزاری چرااااااااااااااااااااااااااااااا، مطمئن باش مامان خوبی میشم عزیزکم   این روزا دلم خیییییییییییلی بهونتو میگیره ، خیییییییییییلی جات تو خونمون خالیه   عشقکم تو با خدا صحبت کنو بگو که دل مامانی واست یه ذره شده ، بگو که چقدر منو بابایی به بودنت نیاز داریم عزیزکم  کوچولوی مامان خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دلم برات تنگه خییییییییییلی خدا جونم بازم شکرت راضیم به رضای تو پ ن 1: از دیشب شروع کردم به خوردن قرص لتروزول تا 5 شب و بعدشم زدن آمپول روز 15 پریود ، خدا کنه که جواب بگیرم و خدا بهم لطف کنه و فرشته های سالمو صالح بهم بده (...
4 دی 1392

بدون عنوان

سلام کوچولوی مامان ببخش منو عزیزکم که خیییییییلی دیر میام وبت  این روزا از بس حالت تهوع دارم نمیتونم زیاد کارامو انجام بدم  به خدا خییییییییلی خسته شدم ولی اینارو با جونو دل قبول کردم تا تو نفسم زودتر بیای پیشم  گلکم خبر خاصی نیست  چند شب پیش رفتیم پاتوق عمو مصطفی خیییییلی خوش گذشت چند تا عکس گرفتیمو یه کوچولو قلیون کشیدیم کلا خوب بود امشب هم بابا بزرگت از هند میاد و قراره بریم دیدنش البته آخر شب میرسه تو سفر قبلی که چین رفته بود چندتا لباس قشنگ واست آورده بود با یه عالمه لوازم آرایش کودکانه نمیدونم از این سفر هم سوغاتی آورده یا نه ان شاالله خییییییییییلی زود بیایو یکی یکی تنت کنم قشنگکم  عروسکم این روزا خییییییی...
26 آذر 1392

بدون عنوان

سلام فندق کوچولوی مامان بالاخره دیروز نوبت دکتر خودم شد و رفتم اول سونو کرد و وقتی دید ضخامت آندومترم 18 هست گفت بدو برو یه آزمایش بارداری بده هر چی بهش گفتم دکی جون من هفته پیش آزمایش دادمو منفی بوده ولی دکی اصرار داشت  خلاصه آزمایشو دادمو بازم منفی بود مامان جون  هر چند من خودمو آماده کرده بودم ولی بازم...  بازم واسه اومدن شما یه عالمه آمپولو قرص داد که ان شاالله زود زود بیای پیشم گلم  بازم میگم که خییییییییییییییییلی دوست داریم کنجد جووووووووووونم پ ن 1:من کلا آدم خیلی مذهبی نیستم ولی تو این هفته خیلی اتفاقات قشنگی واسم پیش اومده  اول مراسم حضرت رقیه خونه خاله همسری ، دوم نوشتن نامه به امام حسین ، سوم هم ...
22 آذر 1392